احتمالا پنج شش سال است كه همديگر را نديدهايم و حالا كه در آلمان هستى، مىتوان حدس زد كه ديگر هيچگاه صورت پر جوش و خروشت را نخواهم ديد. همين، نوشتن اين نامه را سادهتر مىكند. تو يك تفاوت بزرگ با دوستان قبل از دانشگاه دارى. كسانى كه اواخر دورهی ليسانس دوباره پيدايشان مىشود و سعى مىكنند خاطرات دبيرستان را با كيفيت بالا جلوى چشمت بياورند. با همان شوخىها، لبخند را بر لبانت انتظار مىكشند و خبر مرگ معلم جبر و احتمال سال سوم را با حسرت به اطلاع مىرسانند. همهی جزئيات را به خاطر دارند. تو يك تفاوت بزرگ دارى و آن اين است كه پيدايت نشد. خيلىهايشان حتى به خود زحمت نمیدهند در فضاى مجازى به جستجوى اسمت بپردازند و از طريق چند واسطه شماره تلفنت را به چنگ مىآورند و پيغام مىدهند. يا تماس مىگيرند. اگر حدس بزنند كه صدايشان قابل تشخيص است كه نيست، پيامك ارسال مىكنند. خودشان را معرفى نمىكنند. قدمهاى اول ارتباطِ نو با يك بازى آغاز مىشود. بازىِ «حدس بزن من كىام؟»... من اين بازى را دوست ندارم. چون بعضى اوقات چند روز طول مىكشد. آن اواخر كه كار به " آقا مزاحم نشو!" مىكشد، با گفتن اسم و فاميل، بازى را قطع مىکنند و مرحلهی دوم آغاز مىشود. آنها تنها هستند. تو هم تنها بودى اما پيدايت نشد.
شايد هنوز هم فوتبال بازى مىكنى. تو كه هم سختكوشىِ كمال را داشتى، هم دريبلهاى ناتمام مرا با جمال تمام به اجرا مىگذاشتى. هنوز هم فوتبال آنقدر برايت حيثيتى است كه براى اثباتِ گل شدن توپ، پاى مادر خودت و بقيه را وسط بكشى؟ حيف الگوى تو در آلمان نيست تا حداقل به ديدارش بروى. راستى رونالدينيو الان كجا بازى مى كند؟ برگشته برزيل؟ برزيل براى تو مناسبتر از آلمان بود. يك تير و دو نشان. تو كه معتقد بودى چادرىها آتشينترند. تو كه اولين پورن زندگىام را نشانم دادى. يادت هست چه روزى بود؟ آمده بودم خانهتان فوتبالِ سگا بازى كنيم. يك دست كه باختى، از زيرتلويزيونىِ رنگ و رو رفته، يك سىدىِ بدون نوشته رو كردى. يك كشتى دزدان دريايى بود كه مقدارى زن و مرد را تويش ريخته بودند. وقتى لباس هايشان را در آوردند، ترسيدم. ترس وقتى شدت گرفت كه نما نزديكتر شد. با خودم مىگفتم آنقدرها هم بىشعور نيستند كه همه چيز را نشان دهند. وقتى اميدم را از دست دادم، كنترل را از دستت گرفتم و تلهتكست را باز كردم. تحمل ديدنش را نداشتم. وقتى تصوير سىدى پلير را برگرداندى، همه چيز را ديدم و وحشتزده به خانهی خودمان بازگشتم. هنوز همان شكلى است. خانهی شما هم. بقيه را كوبيدهاند و چندطبقه ساختهاند. حالا حياط فراخ ما هميشه سايه است. حياط كوچك شما همان موقع هم به خاطر حضورِ توتِ سفيدِ پير و بزرگتان سايه بود. فكر كنم از خانهتان بيشتر مىارزيد. خانه مال خودتان بود اصلا؟ کجا رفتید؟ واقعیتش فکر میکنم وقتى از آن محله رفتيد كسى برايش مهم نبود كجا مىرويد و همه خوشحال بودند كه از سر و صداى دعواى تو و هژير برادر بزرگترت با مادرتان راحت مىشوند.
چرا پيدايت نشد؟ اگر پيدايت مىشد میتوانستی بیشتر از بقیه بروی روی اعصابم. آنها يا دانشگاه درست و حسابى قبول نشدند يا به اندازه كافى از شهر دور نشدند و در نوستالژى دبيرستان گير كردند. تو حتى دانشگاه هم نرفتى. راستی! چيزى از زبان آلمانی ياد گرفتهاى؟ شنيدهام در كمپ پناهجوها، زبان كشور ميزبان را تدريس مىكنند. در حقیقت چند وقت پیش يكى از همين معلمها را ديدم. در اتريش به پناهجويان ايرانى و سورى و چند كشور عربى ديگر آلمانى تدريس مىكند. هم سن و سال خودمان است و ليسانسش را تازه تمام كرده است. مدرك معلمى ندارد و نمىتواند در مدارس تدريس كند اما در كمپ آنقدر حقوق مىگيرد كه دو هفته به ايران سفر كند. بیشتر از همهی شغلهایی که در ایران میتوانستی داشته باشی و نداشتی.
اينكه روزى به آلمان سفر كنم همان قدر محتمل است كه تو اکنون اسکیتبوردسوار شده باشى. بعيد است آن اسکیتبوردِ داغان را با خودت برده باشى. قطعا دوباره به همانجا بازگشته كه تو پيدايش كردى. زبالهدانى. همه چيز به همان جايى برمىگردد كه از آنجا آمده. اگر حتى به آلمان سفر كنم بعيد است حواسم باشد كه با تو قرار ملاقات بگذارم. تصور میکنم احتمال اينكه ما دست همديگر را در آلمان بفشاريم بسيار كمتر از اين است كه روى سکوی سنگی جلوى خانهی سابقتان بنشينيم. آن زمان که دیگر ديدن هيچ چيز مرا به وحشت نمىاندازد.
نووالیس شاعر آلمانی هم یک جایی گفته:
من همیشه به خانه برمیگردم
همیشه به خانهی پدرم برمیگردم
خداحافظ دوست گذشتهى من
سوم شخص مجرد...ما را در سایت سوم شخص مجرد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109