فرد- گيلدا رو يادته؟
میک- همون فيلمه؟
-نه، گيلدا بلک. دختري که هر دوي ما عاشقش بوديم.
-گيلدا بلک؟ واسه چي يکدفعه ياد اون افتادي؟ اون موضوع مال صد سال پيش بود.
-واسه من که انگار همين ديروز بود. حاضر بودم 20 سال از عمرمو بدم ولي جاش يک شب با اون بخوابم.
-واقعا احمقانهاس. گيلد بلک ارزش 20 سال زندگيتو نداشت. حتي ارزش یک روز رو هم نداشت.
-از کجا ميدوني؟ باهاش خوابيدي؟
-چي؟ چي گفتي؟
-متوجه شدي چي گفتم... شصت سال پيش قسم خوردي که هرگز باهاش نخوابيدي، بخاطر احترام به من و احساسي که به اون داشتم. حالا لحن حرف زدنت در مورد اون موضوع عوض شده.
-ببين... بايد يه اعترافي کنم!
-خوبه، بگو!
-تراژدي واقعي اينه که... و حرفمو باور کن که تراژدي واقعي اينه که اصلا يادم نيست با گيلدا بلک همخواب شده باشم.
-داري جدي ميگي؟
-قسم ميخورم.
- دارم به این فکر میکنم که در طول زمان چي بر سر حافظه میاد. من حتي خونوادهامو يادم نمياد... يادم نيست چه شکلي بودن و يا اينکه چطوري حرف ميزدن. ديشب وقتي لِنا خواب بود، داشتم تماشاش ميکردم... و بعدش ياد هزاران کار کوچيکي اُفتادم که به عنوان يک پدر در حقش انجام دادم. من اون کارها رو انجام ميدادم تا اينجوري وقتي بزرگ شد، کارهايي رو که براش انجام دادم به ياد داشته باشه. اما وقتش که برسه و پا به سن بزاره، حتي يکي از کارهايي رو که در حقش کردم به ياد نمياره.
ما را در سایت سوم شخص مجرد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 139