بعد از چند لقمهی اول، لک گفت: «من دارم زندگی رو درک میکنم.» ابی و غیب هم بودند. جمعمان جمع بود. من هم بودم. چون صبح ساعت هشت که آلارمم زنگ خورد، دلم نیامد اینها را ول کنم و بروم پول دربیاورم. به مدیرم پیامک زدم: «سلام آقای مهندس. یه کاری برام پیش اومده، فردا میبینمتون».
قبل از خوردن، از مهدی خواستم آن آهنگ شماعیزاده را که کلیپش ترسناک است، پخش کند و حالا حسن داشت میخواند:
«زندگی عشق همین دقایقه
زندهباد هرکی هنوز یه عاشقه...»
سفره را کنار پنجره انداخته بودم و خورشید بیدریغ بر ما و سوسیس تخم مرغی که ساعت چهار عصر به عنوان ناهار آماده شده بود، میتابید. بدون اینکه لک را نگاه کنم، گفتم: «آره، همهی چیزهایی که باید باشه هست، انگار هر چی که هست، کافیه...» و سرم را بین چهرههایی که روی غذا خیمه زده بودند، چرخاندم. با نیشخند گفتم: «خوب بود اگه میشد همهاش همین باشه. تو همین حالت تا آخر عمر ادامه بدیم. حتی سرمونو بلند نکنیم...» همه با تبسم و تکان دادن سر اعلام کردند که میفهمند چه میگویم. لک طوری که انگار داشته همهی فضا را از زیر نظر میگذرانده، گفت: «البته میشد اینی که داره میخونه، اسمش حسن شماعیزاده نباشه!»
ما را در سایت سوم شخص مجرد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146