سوسیس تخم مرغ

خرید بک لینک
مهدی گفت: «برایم بگو که غذا چه رنگی است؟» اکبری کنار اجاق گاز ایستاده بود و او توی هال در فاصله سه متری به پشت دراز کشیده بود و یک بالش را از ارتفاع خم کرده بود و گذاشته بود زیر سرش.
اکبری گفت: «قهوهای!»
مهدی با ناراحتی پرسید: «چرا؟»
اکبری: «سوسیساش خوب سرخ شدن.»
مهدی با اخم بیشتر گفت: «مگه فقط سوسیسه؟»
اکبری: «نه، تخم مرغم هست. سفید و زرد.»
مهدی: «و...»
اکبری: «قهوهای»
مهدی با لبخند گفت: «آفرین» و اینِ آفرین را کشید.

بعد از چند لقمهی اول، لک گفت: «من دارم زندگی رو درک میکنم.» ابی و غیب هم بودند. جمعمان جمع بود. من هم بودم. چون صبح ساعت هشت که آلارمم زنگ خورد، دلم نیامد اینها را ول کنم و بروم پول دربیاورم. به مدیرم پیامک زدم: «سلام آقای مهندس. یه کاری برام پیش اومده، فردا میبینمتون».
قبل از خوردن، از مهدی خواستم آن آهنگ شماعیزاده را که کلیپش ترسناک است، پخش کند و حالا حسن داشت میخواند:
«زندگی عشق همین دقایقه
زندهباد هرکی هنوز یه عاشقه...»
سفره را کنار پنجره انداخته بودم و خورشید بیدریغ بر ما و سوسیس تخم مرغی که ساعت چهار عصر به عنوان ناهار آماده شده بود، میتابید. بدون اینکه لک را نگاه کنم، گفتم: «آره، همهی چیزهایی که باید باشه هست، انگار هر چی که هست، کافیه...» و سرم را بین چهرههایی که روی غذا خیمه زده بودند، چرخاندم. با نیشخند گفتم: «خوب بود اگه میشد همهاش همین باشه. تو همین حالت تا آخر عمر ادامه بدیم. حتی سرمونو بلند نکنیم...» همه با تبسم و تکان دادن سر اعلام کردند که میفهمند چه میگویم. لک طوری که انگار داشته همهی فضا را از زیر نظر میگذرانده، گفت: «البته میشد اینی که داره میخونه، اسمش حسن شماعیزاده نباشه!»

سوم شخص مجرد...

ما را در سایت سوم شخص مجرد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 21:41

صفحه بندی