ایستگاه کوالالامپور

خرید بک لینک
با چند نفر از دوستانم راه افتادیم به سمت کوالالامپور.
روی پوشش زرد حاشیهی جادهای خاکی و در امتداد تیرهای چراغ برق که سیمهایشان در آسمان بنفش مایل به سرمهای فرورفته بود، قدم برمیداشتیم. پس از بیست دقیقه به ایستگاه راهآهن رسیدیم. قهوهخانه پشت ساختمانِ ایستگاه بود و غیر از یک پیرمرد و پسربچهی هندی که آنجا را اداره میکردند، آدمی دیده نمیشد. هوا تقریبا تاریک شده بود و همهی ما احتمالا به علت گرمای هوا و بدون اینکه حرفی در این باره بزنیم، از رفتن به داخل خانه امتناع میکردیم. همه دور میزهای داخلِ کوچهای که بین ساختمان و خانه به وجود آمده بود، پرسه میزدند و انگار منتظر بودند که من مشروبها را سفارش بدهم. برای اینکه مزهای پرانده باشم، گفتم: «بچهها اینجا کوالالامپور نیستا! از اینجا میرن کوالالامپور...» تعدادی از بچهها بلند بلند خندیدند و پیرمرد با نگاهی پُرسان و با لبخندی بر لب سعی داشت مرا مجاب کند که ماجرای خندهدار را برای او هم بازگو کنم. گفتم: «آی سِد. هییِر ایز نات کوالالامپور. ایت ایز اِ رُود تو کوالالامپور...» با اینکه اکنون میدانم کوالالامپور پایتخت مالزی است، اما آن موقع کوالالامپور جایی در هند بود و آنجا ایستگاهی بود که قطار به سمت کوالالامپور از آن رد میشد و قهوهخانه و مشروبِ هارش به همین نام شهرت یافته بودند.

ساعت 8 شب بود. بچهها کمی آنطرفتر روی میزها نشسته بودند و من و پیرمرد و پسربچه تنها شده بودیم. گفتم: «وی وانت تو درینک!» و دستم را به نشان لیوان حلقه کرده و به سمت دهانم تکان دادم. در چشم به هم زدنی یک خمرهی سفالی روی میز ظاهر شد و لیوان شیشهای جلویم را از مایع زردرنگی پُر کرد. حالا که لحظهی نوشیدن کوالالامپور فرا رسیده بود، ترسیده بودم و برای اینکه بچه به نظر نرسم، ترسم را با طنز آغشته کرده و آمدم بگویم: «نمیرم؟» که دیدم انگلیسیاش یادم نمیآید. درحالیکه به چیزی شبیه «دونت دای؟» و «دونت آی دای؟» فکر میکردم و کوالالامپور را سر میکشیدم، پسربچه یک لیوان شیشهای خالی را زیر لیوانم گرفته بود و به سمت بالا فشار میداد، احتمالا به این منظور که من همهاش را یکدفعه بخورم و طوریکه انگار رسم خاصی در کار است. لیوان را محکم روی میز گذاشتم و با خندهای لرزان گفتم: «دازنت ایت کیل می؟» پیرمرد نیشخندی زد و به هندی چیزی به پسربچه گفت و بعد به زبان انگلیسی از من پرسید: «امروز چیا خوردی؟» سوال سادهای به نظر میرسید. ما قبل از آمدن به کوالالامپور کجا بودیم؟ چیزی شبیه به یک میز مدورِ سفیدپوش در یک تالار عروسی به خاطرم آمد. لباسهایم اما شبیه کسی نبود که از عروسی بازگشته. آنقدر هول برم داشت که دستم را برای دوستانم که چند متر آنطرفتر بودند تکان دادم. یکی از برادرانم از میان جمع ظاهر شد و با کنجکاوی شنگولانهای اوضاع را جویا شد. گفتم: «من یه پیک زدم، طعمش خیلی خوبه. مزهی هیچی نمیده...» پسربچه درحالیکه یک لقمه نان و پنیر به دستم میداد، به فارسی گفت: «سوالمونو جواب ندادی. قرار بود دوازده ساعت آینده رو هیچی نفهمی اما انگار دوازده ساعت گذشته رو هم فراموش کردی!» و با خنده پیک دوم را برایم ریخت.
وقتی با صدای زنگ درِ خانهام از خواب بیدار شدم، ساعت 8 صبح بود.

سوم شخص مجرد...

ما را در سایت سوم شخص مجرد دنبال می‌کنید

برچسب: ایستگاه راهآهن کوالالامپور, مالزی,ایستگاه راه آهن کوالالامپور, نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 21:41

صفحه بندی